به خانواده دادگر بپیوندید


Email/ایمیل
Name/نام

خاطرات برباد رفته

آناهیتا که در یک خانواده چهار نفری مرفه و وابسته زندگی می‌کرد تصمیم گرفت که در زندگی‌اش تغییری ایجاد کند، برای این کار جهت مهاجرت به کانادا اقدام...

349
349
Share

آناهیتا که در یک خانواده چهار نفری مرفه و وابسته زندگی می‌کرد تصمیم گرفت که در زندگی‌اش تغییری ایجاد کند، برای این کار جهت مهاجرت به کانادا اقدام کرد، سالها گذشت تا بالاخره بعد از صبر و پیگری‌های متعدد نتیجه گرفت و ویزای مهاجرتش صادر شد.

دو شب مانده به پرواز، همه دوستان و فامیل دور هم جمع شدند تا از او خداحافظی کنند، آناهیتا گاهی می‌خندید و گاه می‌گریست، حال عجیبی داشت، چون خیلی از چون و چرای آن خبر نداشت. اما عزمش جزم بود و تصمیمش مطمئن و واقعی. در میان دوستان و فامیل، یکی از دوستان پدرش بود که بچه‌های او همسن و سال آناهیتا بود و پسر این خانواده به او ابراز علاقه کرده بود. او چند سال قبل راهی کانادا شده بود و پس از این، سال‌ها هیچ کس از او خیلی خبری نداشت. پدر و مادرش از آناهیتا خواستند تا اگر توانست او را پیدا کند.

بالاخره روز خداحافظی رسید و او به سمت انتخاب جدید و زندگی متفاوت رفت تا آن را از نو بسازد. در بدو ورود در منزل یکی از دوستانش ساکن شد و روزگار خوب و متفاوتی داشت و با توجه به اراده‌ای که در خود سراغ داشت تصمیم گرفت که برای ساخت زندگی جدید، حرکت را شروع کند. آپارتمان خود را گرفت و کارهای ابتدایی از جمله باز کردن حساب را انجام داد و برای پیدا کردن کار مشغول بود. تا یکی از این روزها که مادرش تماس گرفت و گفت که عمو جمشید به دنبال شهروز می‌گردد و هنوز هم خبری از او نگرفته، حالا تو از شماره‌ای که داری و یا از طریق جستجوی اینترنتی خبری از او بگیر که خانواده‌اش از نگرانی بیرون بیایند.

آناهیتا یکباره یادش افتاد که فراموش کرده است که شهروز را پیدا کند. با تلفنی که از محل اقامتش در شهری در اطراف ونکور داشت تماس گرفت و برای او پیغام و تلفن خودش را گذاشت. از این موضوع چند روزی گذشت و او با دوستش برای صرف قهوه به کافه‌ای رفته بود که تلفنش زنگ زد. پشت خط در نهایت ناباوری شهروز بود. شهروزی که این همه وقت هیچ کس از او خبرنداشت!

کلی باهم صحبت کردند؛ از قدیم و روزگار کودکی و خاطراتشان گفتند و در نهایت قرار بر این شد که دوباره آناهیتا با شهروز تماس بگیرد. شب شد و آناهیتا به منزل دوست پدرش، عمو جمشید زنگ زد و گفت که از شهروز خبر گرفته و آنها پس از مدتی از دلنگرانی درآمدند. مدتی گذشت دوباره آناهیتا زنگ زد که حال دوست بچگیه‌ایش را بپرسد؛ اما دیگر او را پیدا نکرد.

چندین و چند بار زنگ زد اما خبری نشد. موضوع برایش بسیار عجیب شده بود. اما دیگر پیگیری نکرد و به زندگی خودش مشغول شد. آناهیتا از شرایط موجود خودش با همه دوری‌ها و دلتنگی‌های مهاجرت، راضی و خوشحال بود. دو سه ماه گذشت تا یک روز شهروز دوباره به آناهیتا زنگ زد و خیلی ناراحت و آشفته و پریشان بود. به آناهیتا گفت که مریض بوده و بیمارستان رفته و خیلی شرایط ناخوشایندی داشته، الان هم برق و آب خانه‌اش قطع شده و از او تقاضای کمک کرد.

دختر بیچاره گیج شده بود. به او گفت چه قدر برای این کار احتیاج داری و شهروز گفت پنج هزاردلار چون برای بیمارستان هم در شهر دیگری بستری بودم و بیمه من در آن استان قابل استفاده نبوده است. آناهیتا گفت من که این میزان پول ندارم که برای تو بپردازم و شهروز گفت آیا کردیت کارت گرفتی؟ و آناهیتا در نهایت سادگی گفت بله، تازه برای من آمده است. شهروز خوشحال گفت خوب پس عالیه! شماره کردیت کارت را به من بده که بتوانم پرداخت کنم و آناهیتا بعد از کمی مکث شماره را به او داد و شهروز خیلی محکم گفت نگران نباش من تا ماه دیگه تمام بدهی کردیت کارت تو را می‌پردازم.

از آن زمان حدود چهارماه گذشت اما حتی شهروز تلفن‌هایش را جواب نمی‌داد. آناهیتا مجبور شد که برای چند وقت به ایران سفر کند و وقتی که برگشت نامه‌ای دریافت کرد مبنی بر اینکه بانک به علت عدم پرداخت بدهی، حساب کردیت آناهیتا را بسته است. وضعیت اعتبار آناهیتا در موقعیت بسیار بدی قرار گرفته بود به نحوی که حتی برای خرید ماشین هم نتوانست اقدام کند.

بعد از پیگیری‌های زیاد توانست از طریق شبکه‌های اجتماعی با چند نفر از دوستان شهروز تماس بگیرد. تازه متوجه شد که این شیوه اوست که مرتباً از دوستان و آشنایان تقاضای مالی می‌کند و سپس با تغییر خط تلفن و محل زندگی، از پرداخت بدهی شانه خالی می‌کند. خیلی از دوستانش به همین علت کردیتشان به مشکلات زیادی برخورده بود.

و آناهیتا که بدهی مالی‌اش از حد توانش خارج شده بود، به خاطر رفاقتی بی‌اساس در کشوری که همه چیز آن بر پایه اعتبار مالی اشخاص بنا شده، و پیش از آنکه فرصتی برای سر و سامان دادن به زندگی جدیدش پیدا کند، اعتبارش را از دست داد.

In this article

Join the Conversation