به خانواده دادگر بپیوندید


Email/ایمیل
Name/نام

رفیق نیمه راه

حال و هوای مهاجرت و روزهای تلخ و شیرین آن، گاهی حالم را خوب و گاهی بی‌قرارم می‌کند. مهاجرت برای من مانند دریایی مواج و پر تلاطم بود....

125
125
Share

حال و هوای مهاجرت و روزهای تلخ و شیرین آن، گاهی حالم را خوب و گاهی بی‌قرارم می‌کند. مهاجرت برای من مانند دریایی مواج و پر تلاطم بود. فقط نگرانی من، تغییر شهر و کشور نبود، همه چیز تفاوت کرده بود و انگار خودم را نمی‌شناختم. هر روز با یک موضوع تازه دست و پنجه نرم می‌کردم. روزهای اول هیچ نمی‌دانستم. نه راه را بلد بودم و نه می‌دانستم اصلاً باید چه کرد؟ حتی نمی‌دانستم که شاید نگاه کردن مستقیم به مردم در اتوبوس و مترو ممکن است مخاطب را خشمگین کند و کار به پلیس برسد. اینجا کشور دیگری است؛ قانون دارد و اجرای قانون بی‌کم و کاست است. به هر حال تجربه در پس تجربه دیگر راه فراری برای من نمی‌گذاشت؛ لاجرم باید می‌آموختم. دوستی از خاطرات مهاجرتش برای من گفت که من را به شدت به فکر برد، که شاید این مشکلات برای هر مهاجری پیش ‌آید.
علی و سارا پس از پشت سرگذاشتن یک دوره تنهایی، با هم آشنا می‌شوند و انگار دنیایشان رنگ و بوی بهتری می‌گیرید. سارا مشغول درس خواندن در رشته پرستاری بود و علی هم بیزنس خودش را داشت. این دو، که خیلی جوان نبودند و تجربه‌های سال‌های کاری‌شان در ایران بالا بود، شروع به برقرار کردن یک رابطه قابل قبول و شاید به نحوی منطقی باهم کردند که به چشم خودشان و اطرافیانشان بسیار آرام در حال پیش رفت بود.
روزها در پی کار و بعد از کار هم دنبال برنامه‌های تفریحی در کنار هم بودند. بعد از حدود یکسال علی و سارا تصمیم گرفتند که با هم در یک منزل زندگی کنند. در پی این تصمیم، آپارتمانی اجاره کردند و هر دو با هم این زندگی جدید را تجربه کردند. همه چیز بسیار حساب شده بود و هر دو برای گذراندن مخارج آن خانه پایاپای همراه بودند. شرایط کاری علی هر روز بهتر و بهتر شد و بعد از چندی به سارا گفت مهم نیست که تو چقدر در آمد داری، من هزینه‌های زندگی را می‌پردازم و تو می‌توانی درآمدت را هر جور که لازم می‌دانی پس‌انداز کنی. سارا هم از این فرصت استقبال کرد.
دنیاشان دنیای خوش رنگ و حالی بود و بیش از پیش، از اینکه در کنار هم بودند خوشحال بودند. در حدود چهار سال از این رابطه گذشت و اعتماد زیادی بین‌شان ایجاد شده بود. روز تولد سارا بود و آنها با هم جنش گرفتند … علی به سارا گفت که تصمیم به خرید خانه‌ای در یکی از مناطق خوب شهر گرفته و از سارا خواست که با هم بگردند تا منزل مناسبی که کاملا با سلیقه سارا همخوانی داشته باشد، انتخاب کنند. تنها مشکلی که وجود داشت این بود که علی قبل از آشنایی با سارا، به دلیل مشکلاتی که برایش پیش آمده بود کردیت مناسبی نداشت و از سارا خواست با توجه به موقعیت مناسب کردیتی او، خانه را به اسم او بگیرند و سارا نیز پذیرفت !!!
بالاخره خانه مورد قبول‌شان که بسیار مجلل بود را انتخاب کردند و کارهای قانونی آن را انجام دادند. پیش پرداخت خانه هم که مبلغ قابل توجهی بود پرداخت شد و خانه بنام سارا شد. با سیلقه سارا، تمام وسایل خانه از بهترین مغازه‌ها خریداری شد. سارا هم که بسیار خوشحال از این‌‌ همه اعتماد بود، آنچه بود و نبود را برای خودش خرید و با خودش می‌گفت که هیچ‌گاه چنین شرایط و امکاناتی را تجربه نکرده بود.
روزگار گذشت تا اینکه مادر علی بیمار شد و علی برای دلجویی از او برای سه هفته به ایران سفر کرد. آن زمان سارا هرشب چند نفر از دوستان مجرد خود را دعوت می‌کرد تا دور هم خوش باشند. تا علی با او تماس می‌گرفت، صدای موزیک و ساز و ضرب دوستان قطع می‌شد و ظاهراً با علی هم دردی می‌کرد و بعد دوباره به ادامه خوش‌گذرانی می‌پرداخت.
در آن موقعیت، دوستان سارا او را هر روز دوره می‌کردند که نیازی به خانه به این بزرگی و مجللی نیست و تو چرا همچین خانه‌ای گرفتی؟؟ بیا و بفروش و با پول آن سرمایه‌گذاری کن. تکرار این موضوع باعث شدکه سارا بدون در نظر گرفتن شرایط علی، هنگامی‌که او درگیر مشکلات مادرش بود تصمیم گرفت خانه را بفرشد و روی 5 سال اعتماد، خط بطلان بکشد.
و علی که چشم وگوش بسته اعتماد کرده بود، یکبار دیگر به زمین خورد و تمام دار و ندار خود را از دست داد.

In this article

Join the Conversation