به خانواده دادگر بپیوندید


Email/ایمیل
Name/نام

معما: سرقت انگشتر های الماس

در زمین گلف دکتر “راد” و “جونیور” که در خارج از شهر واقع بود، مشغول بازی بودند و دکتر راد داشت توپ را پرتاب می کرد که پیام...

528
528
Share

در زمین گلف دکتر “راد” و “جونیور” که در خارج از شهر واقع بود، مشغول بازی بودند و دکتر راد داشت توپ را پرتاب می کرد که پیام رادیویی را دریافت کرد.
پیام این بود: “کلکسیون انگشترهای الماس خانم”لوسی لوکو”به سرقت رفته و در جای خودشان نیستند.”
هیچ کس نمی دانست دقیقا چه اتفاقی افتاده است و تمام اعضای خانواده و کارکنان و حتی باغبانان دنبال دکتر راد می گشتند.
با شنیدن پیام، دکتر راد از جونیوز خواست که بازی را تمام کنند و به کمک خانم “لوسی لوکوگ بروند.جونیور مشغول جمع کردن وسایل بازی شد و دکتر به سمت اتومبیل رفت. آنها با سرعت مجاز، مسیر و جاده را طی کردند، تا به جلوی ساختمانی عظیم با ستونهای بلندی داشت و نشان از در ورودی عمارت را داشت متوقف شدند.
جونیور با دیدن این عمارت از دوستش دکتر راد پرسید: چه ساختمان مجللی است و دکتر راد گفت: منزل مادربزرگم؛ خانم “لوسی لوکو” است.
پس از دقایقی آنها وارد حیاط شده و سپس به ساختمان وارد شدند. اطراف ساختمان، تعدادی مرد و زن جوان و مسن در حال کار و رفت و آمد بودند و خانم لوکو ثروتمند معروفی بود و علاقه شدیدی به الماس و جواهرات داشت. ساختمان خانم لوکو، طوری طراحی شده بود که به سادگی کسی نمی توانست وارد ساختمان شود حتی کارکنان عمارت.
دکترراد و دوستش جونیور به پشت ساختمان رفتند و مشغول قدم زدن شدند و با هم درباره کلکسیونرها صحبت کنند.
آنها قدری هم درباره گمشدن انگشترهای الماس صحبت می کردند.دکتر راد می گفت، مادربزگش به شدت به این الماسها علاقه مند است و هرجا انگشتر الماسی را ببیند، سعی به خریدن آن دارد و آن را تهیه و به کلکسیونش اضافه می کند.
او یک کلکسیون از دوازده انگشتر الماس بسیار قیمتی و با ارزش و نایاب تهیه کرده و مادربزرگ دکتر راد هم با تاسف تعریف می کرد که: من هر روز با عشق و علاقه به اطاقم می رفتم و آنها را تماشا می کردم، که متاسفانه امروز جای آنها را خالی دیدم و نمی دانم چگونه آنها را به سرقت برده اند. دکتر راد، از دوست وکیلش و ستوان
“رون ماوت” خواست که در این حادثه به او کمک کنند.
ستوان از خانم لوکو درباره کارکنان پرسشهایی را پرسید. در ضمن نوه خانم لوکو که جوان ورزشکاری بود مشغول تمرین تنیس بود. ستوان از خانم لوکو پرسید این جوان تمرین عجیبی را انجام میدهد. او تعداد زیای توپ تنیس را با ضربههای محکم به تور میزد.وقتی یکی از توپ ها اوج گرفت و از بالای نردهها و دیوار به باغ همسایه افتاد،جونیور گفت: نگران نباشید، میروم وآنها را جمع آوری می کنم.
مردجوان گفت: نیازی نیست چندتایی از این توپها آنجا هست و بعد بازی می روم و جمعشان می کنم.
در این حال دو دختر جوان از دور دست تکان دادند و به سمت آنها رفتند. ستوان پرسید: این خانم ها با شما زندگی می کنند؟ و لوکو پاسخ داد: بله این خانمها سالهاست که درکنار من هستند، ما مثل یک خانواده ایم. لوکو گفت: که یکی از آنها دختر خواهرش و دیگری نوه دختریش است.
سپس مرد جوان دیگری در باغ حضور پیدا کرد. ستوان اشاره ای کرد و پرسید او کیست؟ مرد تنیس باز گفت: او پسر برادرم”جیم” است.
ستوان و وکیل تمام باغ را مورد بررسی قرار دادند و چیز مشکوکی را پیدا نکردند. باغبان و دربان به اتفاق به ستوان گفته بودند که دو روز است هیچ کسی به باغ وارد و یا از آن خارج نشده است. با گفتن این حرفها ستوان و وکیل متوجه شدند که چه کسی کلکسیون انگشترها را از باغ خارج کرده و چگونه. آیا شما هم متوجه شده اید؟ سارق اصلی کیست و چگونه انگشترها را از باغ خارج کرده است. جواب این معما را در شماره بعد بخوانید.

پاسخ پنج گلوله
مسلما آقای “اسکات” مظنون بوده و گروهبان هم به این نتیجه رسیده بوده. وقتی اسکات درباره عکس روی گواهینامه اش صحبت می کرد: “اسکات” گفته بود که صدای پارس سگ و شلیک دو گلوله را شنیده است.
اگر غریبه ای در را می شکست سگ برای دفاع از صاحبش عکس العمل نشان می داد. پس باید اول به سگ شلیک می شد. اما اگر شخص آشنایی مثل اسکات وارد خانه شود، سگ تا موقعی که صاحبش صدمه نبیند، پارس نمی کند.

dadgar main author

In this article

Join the Conversation