به خانواده دادگر بپیوندید


Email/ایمیل
Name/نام

معما: شلیک پنج گلوله

آقای “راد”در دفتر وکالت، نشسته بود که تلفن زنگ خورد، دوستش آقای “براد” بود. او می خواست با آقای “راد” درباره یکی از پرونده ها مشورت کند. آقای...

481
481
Share

آقای “راد”در دفتر وکالت، نشسته بود که تلفن زنگ خورد، دوستش آقای “براد” بود. او می خواست با آقای “راد” درباره یکی از پرونده ها مشورت کند.
آقای راد گفته بود که من ساعت پنج بعدازظهر، در دفترم منتظر شما خواهم بود. آقای “براد”پذیرفت.
ساعت پنج آنها به هم رسیدند و پس از صرف چای و احوالپرسی، رفتند سر اصل مطلب، یعنی سئوال دوستش آقای “براد”
آقای”راد” پس از گفتن شرح حال خود با صاحب پرونده، موضوع را این گونه مطرح کرد که صاحب پرونده، دوست خانواده مقتول است و نوه این خانواده که نامش “سوفیا” است، از من خواسته است که در پرونده قتل مادربزرگش به او کمک کنم.
آقای “راد” پس از شنیدن شرح حال از زبان آقای “براد”، پرونده را مطالعه کرد و در یکی از صفحات پرونده چنین آمده بود:
«خانم “شری استون” با صورت روی زمین افتاده بود. اگر سه گلولهای که پشتش را سوراخ کرده بود را در نظر نمی گرفتیم، مثل این بود که ساعتهاست روی پله ها خوابش برده است! نزدیک شدیم ولی به جنازه دست نزدیم تا پلیس عکاس کار خود را انجام دهد. انتهای پله ها، روی زمین کنار مبل، جسد یک سگ کوچک شکاری افتاده بودو دو گلوله کافی بود تا سگ بی گناه از پا دربیاید. عکاس پلیس مشغول عکاسی از مرد بلند بالا و خوش لباسی به نام “باری اسکات” بود. او از تمام افراد و اشیا مورد نظرش عکاسی می کرد و از زوایای مختلف، از محل برخورد گلوله ها هم عکس می گرفت. آن مرد با رییس پلیس و گروهبان “شورشا” صحبت می کرد….ترس در صورت مرد موج می زد و به زور خندهای به لب داشت و در عین حال بسیار ناراحت وغمگین بود.»
آقای “راد” همینطور مشغول مطالعه این گزارش ها بود که صفحه دیگر این گزارش فکر او را به خود مشغول کرد. “باری اسکات”گفته بود که :« صبح زود، خانم شری استون را دیدم. او به من بدهکار بود. آمده بودم تا طلبم را بگیرم. زنگ در را که زدم، پارس سگی را شنیدم. بعد دو گلوله شلیک شد .صدایی از پشت خانه شنیدم. ماشین با سرعت دور شد. متاسفانه چون فاصله داشتم و نور کافی هم نبود، نتوانستم راننده را ببینم و حتی نتوانستم مدل ماشین را تشخیص بدهم. در خانه قفل بود، اما وارد شدم و چشمم به خانم استون و سگ افتاد و فورا پلیس را خبر کردم.
رییس پلیس پرسید: خانم استون را از مدتها قبل می شناختید؟
باری: بله، من این جا کار می کردم و بعضی اوقات مشاور او هم بودم.
رییس پلیس و گروهبان کنار ایستادند تا ببینند افسر پلیس چه چیزی را پیدا کرده است. افسر گفت: در پشتی شکسته و در طبقه بالا هم ماهرانه باز شده است. متاسفانه چیزی آنجا پیدا نکردیم. احتمالا دزد بوده است. راستی آقای اسکات چیزی به شما نگفته است مثل اینکه به چه کسی مظنون است ؟
گروهبان گفت: چیز مهمی که نه، اما فکر می کنم عکسی از قاتل داخل کیف پولشان داشته باشند …
رییس پلیس پوزخندی زد.
در این جا آقای “راد” رو به سوفی گفت: پوزخند رییس پلیس یعنی قاتل را پیدا کرده ایم.
آیا شما هم پی برده اید قاتل چه کسی بوده و یا منتظر شماره آینده ما خواهید ماند؟

In this article

Join the Conversation